مقالات و مطالب

رؤیا روی رؤیا

ادبیات.شعر نو. ضیاالدین ترابی

نوشته: سام کاکه یی

فصلنامه چریکه .پیش شماره تابستان ۱۴۰۰

كتاب در سال 1387 توسط نشر چاپار در تهران به چاپ مي‌رسد، و در همان سال نيز به عنوان كتاب برگزيده‌ شناخته مي‌شود، و از جانب ارشاد اسلامي ايران كتاب سال معرفي مي‌گردد. 76 قطعه شعر را در خود جاي داده كه با عناوين: صداها، سمفوني، پيش از، سيب، كاش، تماشا، باز، هدف … شروع مي‌شود. با جناب ترابي تماس گرفتم تا شمه‌اي در خصوص كتاب برايمان بگويد كه متأسفانه ايشان به دليل دوري از وطن و در دسترس نداشتن كتاب و يا اينكه بفهماند كه مرگ مؤلف يعني چه فقط به اين جمله اكتفا كرد: «كتاب فراز و نشيب مفهوم در موسيقي ، و موسيقي در مفهوم است.» پس اين جمله‌ مرا واداشت تا به سراغ جناب طيب طاهري بروم، چراكه اين احتمال را دادم كه ايشان كتاب را داشته باشد. خوشبختانه جناب طاهري فرمودند كه كتاب را در سال 1388 از جناب ترابي هديه گرفته اند و آنرا دارند، پس بنا به درخواست حقیر مبتنی بر تحلیلی مختصر از این اثر اينچنين نوشتند:

رويا روي رؤيا (مقابل و برابر رؤيا) ، رؤيا روي رؤيا (رؤيا پشت رؤيا ، يا رؤياهاي مكرر) رؤيا تكرار رؤيا يا همان خواب و خیالی که حوصله ی بحر میپزد و آنقدر اغوا کننده است که خلسه میآفریند و تكرار مي‌شود؛ و تکرارش تا زایش موجودی زیبا تدام دارد؛ و تو درد زایش را آسان ز دست نخواهی داد… از «صداها» شروع مي‌كنم، آنچه كه هرگز از بين نمي‌رود، و تنها اين هست است كه به درازاي زمان مي‌ماند، و همين صدا «سمفوني» خواهد شد كه جرياني را در طول زمان سيال ‌كند، مكث مي‌كند، باز شروع مي‌شود، مكث مي‌كند و باز شروع مي‌شود، «پيش از» آنكه جهان به دور سر زمان پرت شود و هي مي‌چرخد و تمام اين فراز و نشيب، آمد و رفت و چرخش، فقط به اين خاطر است كه تو بگردي به دنبال خودت. مولانا گفت: «دي شيخ گرد شهر همي گشت با چراغ/ كز ديو و دد ملولم انسانم آرزوست.» و اين بيت مصداق مصرع بعدي از همين شعر است كه دنبال خودت (انسان‌خدا شدن، فقد عرفه…) و تمام آنچه كه دوستشان داشتي- يعني انسانيت- بگردي. تعجب نكن كه چرا داشتي به كار برده شده. شاعر ماضي را مضارع نمي‌كند، چراكه دوست ندارد كلاه سر خودش بگذارد. خاصه در اين هزاره كه پيچيدگي در اوج است. پارادوكسي كه مفهوم آنرا مي‌بايست در ديوانگي فهميد، و مخاطبي كه دوست دارد هميشه در خواب باشد، يحتمل يا «مي‌داند و نمي‌داند كه مي‌داند»، يا « نمي‌داند و مي‌داند كه نمي‌داند»، يا « نمي‌داند و نمي‌داند كه نمي‌داند»، يا «نمي‌داند و نمي‌خواهد كه بداند» است. و شاعري كه گيسواني شانه شده مي‌خواهد، كثرت و تكثري در تسلسل، مفهومي آزاد و رها، و اين تكرار و جريان مكرر در طول زمان، آمد و رفتهائي را در ذهن تداعي مي‌كند كه دعواي هميشگي نام دارد، دعوائي كه گاه به عصيان ختم مي‌شود. خوانده بودم كه حلاج گفته بود: «پيكار با خدا نكردن ديوانگي‌ست و دل به آشتي او خوش داشتن نافرزانگي». اجاغ و چائي كه انتظار براي دم كشيدنش به درازاي عمر است و گاه جاي اين دو عوض مي‌شود كه مال از بهر آسايش عمر است نه عمر از بهر گرد كردن مال. و گپ و گفتي كه قيل و قال و مناقشه‌هاي اين زندگي چند روزه‌ي لعنتي را به اختصار ارائه كرده تا از محبت و عشقي در سطر بعد از صفحه‌ي «پيش از» همه چيز سخن بگويد، تا نشان دهد كه اين سيال بودني كه به درازاي تاريخ تكرار مي‌شود فقط دعوا و مشاجره و چاي و خوردن و خواب … نيست، بلكه عشقي به همراه خود دارد كه در زندگي‌هاي گذشته- معلوم نيست چند سال، چند صد سال …- به همراه دارد، و با چه دلهره‌اي هم از آن محافظت كرده. آن «سيب» است و پر مخاطره. از گزند راهزنان، از گزند ديكتاتور، از گزند قدرت طلب يا جاه طلبي كه نشانه‌هاي آن هنوز موجود است و روزانه پاي كودكان سر مرز را در كام نابودي مي‌كشاند و کول برانی که بر آن کول، خمیدگی از شرمِ بی کفایت را تا مرگ مینمایانند… و نيز مُهر بر لب زدن‌ها محافظت كرده. از دست زمانه آنرا محافظت كرده تا به تو برساند. اين سطر باز جمله‌اي از حلاج را به خاطرم آورد: « عشق تا نهفته است در معرض هلاكت و نابودي است، عشق وقتي به امن و امان رسد كه با خطري روبرو گردد». شاعر تعجيل مي كند، و دلواپس آن است كه دير برسد. از زمانهاي دور مرحله به مرحله، زندگي به زندگي، افتان و خيزان آمده تا كه هدفي را دنبال كند. آن هدف چيست نامعلوم است؛ كي و كجا يا چگونه به هدف مي‌رسد نا مشخص است؛ فقط آنچه كه براي شاعر مهم است اين است كه بايد حركت كرد، تا جايي كه به تو اجازه‌ي حركت مي‌دهند. ناپلئون گفت: «حركت اگر هم منفي باشد از سكون بهتر است»؛ حتي اگر سر چهار راه پوچي كه مسيرهايش مشخص نيست عشقت را فدا كني. تو تا آنجا قادر به رفتن بوده‌اي، و اين از قدر و منزلت تو نخواهد كاست كه بيشتر نمي‌تواني بروي، و فهيم آن وقت انكار نخواهد كرد كه چه مصائبي را پشت سر گذاشته‌اي تا بدانجا رسيده‌اي. عوامل يا آنچه كه مقدر است دست به دست هم مي‌دهند كه سيبِ در دستت بگندد، و با خشم پرتش كني وسط همان چهار راهي كه نمي‌داني چيست، تا زير كاميوني برود كه خودت داخل آني!!! يا نه، خودش داخل آن است!! يك بازي كه همان جمله‌ي كار جهان هيچ در هيچ است، و يك مشتِ ديگر از اين مفاهيم که گاه گره است برای کوفتن دندانهایی نمایان، و در آخر واژه‌ي «كاش» تنها بن‌بستي است كه دروازه مي‌شود و فوراً تو در اين مرتبه از آن وارد مي‌شوي. كاش اينجوري نبود تا اينجوري بشه، كاش پهلواني نبود تا پير بشه، كاش شيري نبود تا به وقت پيري سخره‌ي روباه بشه… كاش كاش… امّا اين كاش نقصتان است، چراكه اگر زمستاني نباشد بهار مفهوم پيدا نمي‌كرد. پس اين نقص در هستي موجود است و حافظ آنرا اينگونه بيان داشته: «پير ما گفت كه خطا بر قلم صنع نرفت/ آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد». پس به «تماشا» مي‌نشينيم و انتظاري كه حقيقت است. آماده و عاشق، طلب مي‌كني در گذر زمانِ ظالم، آنچه‌كه جز تباهي… اصلاح … چيزي به ارمغان نمي‌آورد…

 

ضیالدین ترابی

«باز» در ادبیاتی فلسفی خمير شدم تا از «هدف» دور شوم، كه شرح مختصري بر كتاب جناب ترابي بود تا آن را در چند سطر عنوان كنم. رؤيا روي رؤيا گسست پيوند با رئاليسم و پردازش ذهن و روح در مفاهيمِ فراتر از واقعيت است. نه به آن معنا كه با دنياي بيرون مرتبط نباشد، بلكه دنياي بيرون الگوئي براي دست يازي به حالت‌هاي درون آگاهي هستند. در اين اثر هنري چند پارگي و نيز ذهن‌گرائي وجود دارد، و برخلاف مواردي كه بحرانِ ناشي از افراط در آن تبديل به بازي با كلمات مي‌شود، شعر به مفهومي ايده‌آل ختم مي‌گردد. هستي گرائي با تضاد آن مسأله‌اي است كه هنرمند در حل آن بايد در ژانر كوشا شود، كه در ادبيات پسامدرن اين مهم حل ناشدني است، و تنها راهكار، مقاومت در برابر تباهي و ويراني و ادامه دادن به اين بازي در اين ميان مي‌باشد. با اينكه قالب كلي اين اثر در حوزه‌ي مدرنيستي مي‌باشد، امّا ذهنيات پسامدرن نيز گهگاهي به جهت زيبائيِ كار به كمك آمده تا دستيابي به نظم و معنا دور از احتمال نگردد.

 

 سام كاكه‌يي

 

چند نمونه از این اثر:

 

«صداها»

پس پشت همین واژه هاست که پنهان میشویم از دید آدمها و فرشته ها

پس پشت همین واژه ها

و هی هی میزنیم به اسبها و اسباب بازی هامان

تا به تاخت بتازند در راه هایی که نمیدانیم به کجا

و گاه که می ایستیم تا نفس تازه کنیم

صداهایی میشنویم دور، درهم، گنگ

و نامهایی که انگار جایی، زمانی، شنیده ایم، خوانده ایم، دیده ایم

و یا در ایستگاهی، پناهگاهی

به همدیگر سفر به خیر گفته ایم

و آنگاه هر کدام به سمتی روانه شده ایم

و هی هی زده ایم به اسب ها و اسباب بازی هایمان

و رفته ایم به سمت صداهایی که می شنویم دور، درهم، گنگ

تا پنهان شویم پس پشت همین واژه ها

 

«پیش از»

جهان را دور سرم می چرخانم و پرت میکنم به سمتی دور

حالا تو هی بگرد به دنبال خودت و

همه ی چیزهایی که دوستشان داشتی

بهتر بود پیش از اینها از خواب بر میخواستی

رویاروی آینه می نشستی و

دستی میکشیدی به مارهات که روییده اند بر شانه

و شانه ای میزدی بر گیسوانت

حالا دوست داری بنشینیم دور این اجاق و

تا چای دم بکشد گپی بزنیم و بعد

برگردیم سر جای اولمان همان دعوای همیشگی

 

«سیب»

تمام راه این سیب را آورده بودم تا با تو قسمت کنم.

دو سال، ده سال، دویست سال

نمیدانم چقدر در راه بودم

چند اتوبوس، چند قطار و چند هواپیما عوض کردم

نه از ترس راهزنان

نه از ترس بمبهایی که بی هدفی فرود می آمدند

و مینهایی که در زمین کاشته بودند تا سبز شوند

همه ی ترسم از دیر رسیدن بود و ندیدن تو

که نمیدانستم کی، کجا، چگونه

فقط میدانستم که تنهایی و عینک آفتابیت را پس سرت میگذاری

و سیگارت را که ترک کرده ای پشت گوشت

و عادت داری سر ساعت هفت صبح سر چهار راه چکنم بایستی

و زل بزنی سمت جنوب خیابانی که از کویر می آید

و سوت بزنی تا ساعت هشت صبح و بعد

همین ها که میدانستم کافی بود تا بیابمت ولی نیافتم

و سیب آنقدر ماند تا گندید

پرتش کردم وسط چهار راه و زیر کامیونی که میرفت

انگار تو بودی که نشسته بودی کنار راننده

و سیگار که دود میکرد

و نمی دانستی

سیبی را که زیر چرخهای کامیون له شد

تمام راه با خود آورده بودم تا با تو قسمت کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هشت + هشت =